فقط    برای   تو

عروسک زشت خیال من ..... نمیدونم که نمیتونم بخوام چیزی که تو دلم داره غوغا میکنه همه هستی ام میخواد از من بگیره این دل شکشته ام برای همیشه تنها بکنه برات به تصویر بکشم تا بخوای که بدونی اونی که هیچ وقت تصور نمیکردی آره می خوابم ،، می خندم و نفس می کشم مثل همه مردم و مینویسم فقط برای تو!!!!!!!!!!

دنیای      بی رحم        !!!!!!!!!!

دل در گرو چشمان تو گذاشتم وقتی که با نگاهت هستی ام را ربودی !!!!!!!!!! در آغاز دوستی قراری بین ما گذشت ؟ چه شد حرفهایت ، کذب بود یا فقط می خواستی مرا مجنون کنی که همیشه جان را فدایت کنم افسوس که چه روزگاری شده زبانت حرف مهر و محبت نطق می کند و دلت گویا در گرو کسی دیگر است ((( چه دنیای بی رحم ایست ))) که مرا دلخوش و امیدوار می کنی و قند محبتت را با دیگری تقسیم

خط تیره

خطی است بنام خط تیره دردفتری بنام دفترمشق که برروی آن حروف الفبانقش بسته چندحرف رایک لغت واجتماع چندلغت رایک جمله. آن خط تیره بخت سیاه من است وآن دفترمشق نگاه وسیع توست که مرابه نوشتن این جمله وا میدارد دوستت دارم

یاد   بود

برگ سبزی از زندگیم را چون تحفه ای ناقابل به رسم یادبود قلمی می گردانم تا هر آنچه که در ذات من میگذرد بر تو پدیدار شود دل من سبک و کوچک است سبک است چون قاصدک که با هر اشاره تو به رقص در می آید و کوچک است به وسعت یک دریا در مقابل اقیانوس چشمانت........اما چه میتوان کرد که در این دریا طوفانی پرتلاطم بنام عشق شکل گرفته که مدام پیش میرود و خود نیز میدانم که هدفی دنبال نمیکند جز نابودی

ریزمی بینم

آن روزرابه خاطرمی آورم که برصورتم تف انداختی مگرگناه من چه بودجزاینکه درخم کوچه هاریحان نگاهم را بدرقه راهت کردم امااین بدین معنی نبودکه شمابرای من همه چیزوهمه کسی بهتراست که بدانی تف توراریزمی بینم دربرابر زخمهای کهنه ام

فتح     بزرگ

شرم دارم از گفتن ناگفته ها !!!!! جانا چه غریبانه نوشتی که فاصله بین ما بسیار است با که انس گرفتی که مرا در نظرت هیچ نیست !!!! از تو کوهی ساخته ام و خود در دامنه آن به تعظیم !!!!!! حال بیابانش نساز !!!!! بگذار مرا صعودی باشد بر قلب تو !!! تا سرمست گردم زین فتح بزرگ

ابر

کاش ابر بودم و با باریدن عمرم به پایان می رسید و هرگز این همه سختی در این دنیا نمی کشیدم نه روزها را با شادی به پایان رساندم و نه شبها را با شادی به صبح!!!!!!!!! پس چه میشد اگر من زاده نمی شدم هیچ وقت هم دنیا به آخر نمی رسید و یک بدبخت کمتر با دنیایی پر از آمال و آرزوهای فراوان که دست نیافتنی است!!!!!!! چه می شد

سوسک بدبخت1

درشب داشت قدم میزدهمه اورامزاحم می نامند وقتی اورایافتم که اینگونه بی خیال قدم میزنددست روزگاررابه خاطرآوردم که برسرم فرودآمده دمپایی رابرداشتم وبرسرش کوبیدم گویی نگاهی به اطراف انداخت وگفت آخ مادر.......!!!!! بعدازآن ناله بود که سوسک جان به جان آفرین تقدیم کرد

ساعت   اتاقم

هر وقت ساعت اتاقم را می نگرم با دیدن گلهای درون آن تو را بخاطر می آورم کسی که نه شبها برایش خواب بر چشمانم نمی نشیند و نه روزها از فکرم بیرون می رود افسوس که توان نوشتن نیست وگرنه آن گونه توصیف میکردم که مرا همچو عشق بر صفحه های پیشانیت حکاکی میکردی چاووش ثانیه های قلبم با محبتی که تو در حقم داری محض مرهم بر یگانه قلب آتشینم می گذارد و این قلب همچون شعاعهای خورشید کمر همت خم می کند و بدنبال روزنه ای می گردد

احساس   غریب

اگه می بینی من همیشه برای شما مزاحمت ایجاد میکنم خدا میدونه قصد بدی ندارم شاید هم حق با شما باشه بهتره بدونی که در گذر کوچه ها،،از دور که نگاه شما را می بینم احساس غریبی به من میگه که فقط در کنار شما میتونم به خوشبختی حقیقی دست پیدا کنم

غصه   خوردن

برای لحظه ای به اتاقم خیره شدم و دریافتم که بنای آن آجری ،،سقف آن طاق ضربی و نمای آن معمولی می باشد به خودم اندیشیدم و دیدم که بنای من بیهوده ،،سقفم خراب و نمای من آفتاب زده و سیاه سوخته!!!! با این وجود که آن اتاق برای زندگی کردن است و من برای غصه خوردن

تأمل

قاصدک ز خوبی تو مرا خبر کرد و بار دگر خنده بر لبانم جاری شد از شوق نمی دانستم چه کنم اشکهایم می ریخت گویی دوباره به دنیا آمده بودم اشکهایم به مانند قطره های باران شکوفه ها را آب میداد بوی عنبر مرا در خود محو کرده بود مرغان قاف بر بالای کوه بودند بلبلان ترانه می خواندند چشمانم چرخ می خورد به هر جا که تامل می کردم پیک شادی تو را می دیدم به کنار چشمه حیات رفتم در حالی که می خواستم دست و صورتم را آبی بزنم آن چهره پر از مهر تو را بر روی امواج زیارت نمودم می خواستم با تو حرف بزنم که ناگهان باد امواج را به هم زد در این زمان بود که مهاجرت پرستوها را دیدم در درونم احساس کردم که به زودی تو را خواهم دید

وجود   مبارک

به دنبال مهری چون قلوب جان که بهار می آورد نشان از هستی و نیستی از گل و خار می آورد بس در این بادیه بدنبال محبت یار بوده ام نعلینم پاره شده کف پا و دستهایم پینه زده چشمانم هیچ رنگی نمی بیند جز سیاهی که بر پلک وجودم نقش بسته بدنبال مرهمم دوایی که مرا شفا نماید که غم و تمام وسوسه های پلید که مرا در خود احاطه کرده است از من بستاند و بر وجودم غلبه کند که گویی دوباره جان می گیرم و بر خلوص نیکی و بر عرشه تو گلاب می پاشم بیا و به عهد خود وفا کن و مرا همچون تمصالی تصور کن که میخواهد وجود مبارک تو را لمس نماید ای کسی که مرا دیوانه خود کرده ای از بهار سخن بگو ، از شکفتن شکوفه ها،،،،،،خلاصه بگویم تمام وجودم وابسته به توست و استواری آن از عشقی است که به وجود مبارک تو که همچون خورشید می درخشد بسته ام

الفبای  محبت

درد و رنج ، غم و اندوه ، و عشق و هجران اینها همه لغاتی هستند که چون زننجیری به هم پیوسته بر گردن ایام زندگی من آویخته شده و مرا همچون سیه بختی که رنگ خوشی را تجربه نکرده آزار میدهد و در میان ادوار گوناگون بدنبال سایه پر از محبت شما می باشم هنوز برای من سخت است که افتخار این را پیدا کنم که هر روز ضریح چشمان شما را زیارت نمایم ولی چه می توان کرد برای عاشقی چون من طی کردن مسیری طولانی برای رسیدن به آن دریای پر از محبتت بسی دشوار است پس مرا به مثل کسی فرض کن که الفبای محبت را نیاموخته و حال به شما پناه می آورد که درس وفا را به او بیاموزی

برگ سبز

چون تارموبرلبه پرتگاه اسیردراکواریوم بدون اکسیژن سایه بیکاری چتربالای سرم وپنجه فقرطوفان ویرانگر وبالاخره رویایم داشتن چندبرگ سبزهزارتومانی

                         هوای            این           راسته

سرد است هوای این راسته !!! عاقلی باید که فهمی باشد نه نادانی که نیشخند !!!!!!دستی گیرد وبذل کند نه نگاهی که ویران !!! به عمل باشد نه حرف !!! آیا هست یا آن هم به تاریخ پیوسته

                                         ازل

با طرفه العین مرا بسوی خود کشاندی مگر در نرگسهای تو چه چیزی نهفته بود که جنون نصیب من شد آری در آنها چیزی جز کحل نبود که مانند قاب چشمان تو را زیبا جلوه میداد عشق تو گام به گام مرا به ساحل زندگی نزدیک میکرد غروب آفتاب ، کوهها ، وطبیعت بهشتی دیگر بود که در رویا هم نمی توان آن را به تصویر کشید عشق همان ازل است که نه آغازی دارد و نه پایانی

رخصت

مرا دریاب که بی تو زیستن بسی مشکل و این یافتن نوری در چشمان من به رقص در می آورد که از انعکاس آن بر روی غشق نکته ای بنام مشتاق دیدارتان نمایان می گردد می دانم که عشق یعنی دل به کسی دادن ، غماری ، محبت ..اما این عشقی که نصیب من شده است چیزی نیست جز شمعی در حال سوختن ،، در آتشی که تو برایم روشن کرده ای پر رهایی میزنم که شاید رخصت زنده ماندن باشد آری درست فهمیدی اینکه هرگز نمی توانم تو را از ذهنم دور کنم حال عقربه های ساعت را نگاه میکنم که شاید سفر زود گذری را آغاز کنند تا خورشید عشق از میان گیسوان پرمحبتت بدرخشد پس طلوع تو را دوست دارم چون خوشبختی را در نگاهت یافتم

گوشه نشین

چگونه چند سخنی بگویم از دردها ، از غمها و از غربتی که نصیب من شده است آیا میدانی که من گوشه نشین حصار دلتنگی ام اشکهایم شکوفه ها را آب می دهد غنچه های تازه اما دلشکسته به بار می آورد در این خاک سیاه در این دتیای تباهی حقا که بدنبال گمشده ام هستم

ارمغان

ندایی از زبان آشنا اما از دیار غربت بپذیر شعله های خورشید و نغمه های امید به مانند مرغان چمن بر بالین من بیایید و شعری به نرمی حریر برایم به ارمغان بیاورید مرا در خود گیرید تا شاید شکوفه های بهاری دوباره رویش خود را آغاز کنند و ریحان نگاهت را بر عاشقان ارزانی کن که زین کار بر هر دلشده ای بهار پدیدار می گردد

خزان  

اگر روزی خزان به سراغم آید و همه موهایم بریزند ناراحت نخواهم شد چون درخت من بدون برگ هم به بار خواهد نشست

دلبر   جانان

امیدوارم در این گرمای تابستان آنچه که نوشته ام بر دلت بنشیند هر چند ممکن است طاقت خواندن چرندیات مرا نداشته باشی چه بگویم یا اسم چه گلی بر تو بگذارم اما میدانم که تو را نمیتوان با گلهای روی زمین مقایسه کرد تو گلی هستی که همه رازها در درونت نهفته و همه کس را مجنون خود میکنی بله میتوان به تو گفت گل حیات که زندگی با طراوت و خوشی در کمال صحت برای معشوقت مهیا میکنی آری در وصف تو هر چه بگویم کم است کاش موضوع انشاء بود تا چند سطر دروغ سرهم میکردم نه درباره عشق به تو دلبر جانانم

کویرعشق

ای قلعه پایدار ، ای یادگار معمار عشق و ای کرسی زرین...ای کسی که عشق تو مانند بوته ای در دل صحرای سوزان نقش بسته صحرایی که نه مفتوح است و نه مغلق.... آری تو بذر عشق و امید می کاری و من بیهودگی،،،،ثمره تلاش تو زندگی است و من حیف و میل،،، میخواهم مرا نابینا وخود را عصای دستم جلوه دهی تا دریابی که سوخته ام نه در آتش و نه غم،،، بلکه از عشق ح،،،حال خواستارم که برایم هادی باشی تا از گرداب عشق که ضعف را در وجودم ارزانی بخشیده برهانی.. بیا ولبخندت در این گرمای تابستان بر من بگشا با من حرف بزن و با نگاهت دیوانگی مرا بنگر عشق را برایم وصف کن که چیست مرا غرق خود کرده است در پایان بدان که زندگی من در این کویر عشق از سایه تو الهام میگیرد

پرواز

طایر قدسی با آنکه چشمان تو به خواب ابدی رفته اما من صدای پای روحی پاک را میشنوم که بر روی شنها قدم میزند و هر قدم او حاوی حدیثی....حکایتی که از دل سنگها برمی خیزد و به هر سو که بنگری انعکاس پیدا میکند انعکاسی به تمام معنی زندگی...به دنبال گمشده اش میگردد با چشمانی زیبا و بدنی که خالهای سیاه بر آن نقش بسته و نافی که مشک از آن می بارد و قدم او یعنی امید .....آری حال میدانم چه کسی را صدا میزند آن آهوی دلشکسته که بجای عشق تیری بر قلب او نشانه رفته بود و همگان از برواز او در ماتمند

زخمهای بناسور

کاش پالهنگ هادی من در دستان تو بود اما افسوس که عشق خشمگین این اجازه به من نمی دهد نای مرا در دهان خود میگیرد وحیاتم را به بسدین تبدیل میکند چکاوک و کلنک و هزار به مهاجرت میروند و من همچنان در زندان عشق مغرورم می مانم ناگهان صدای تذرو در زندان به رویم باز میکند به حرف می آید و میگوید زنهار که در فصل آزار هستی به دستهایم نگاه کردم اما اثری از زخمهای بناسور نبود یعنی آغازی دوباره

مات و مبهوت

می خواستم بگویم فقط تو را دوست دارم برای سالهای متمادی. خنده هایم را با تو تقسیم میکنم و اشکهای دوری شما را در قلب آتشینم پنهان. آری چون ابر پرهایت را بگشا و بسوی ما که دچار خشکسالی عاطفه شده ایم مهاجرت کن همه وجودم مات و مبهوت در گوشه ای افتاده ام و منتظرم تا سایه ات مرا در بر خود گیرد و باران محبت که معنی امید به آینده میدهد بر من جاری کنی تا بذرهایی که خشک شده اند شاید لطف شما باعث رویش آنها گردد حال که این چند کلام را مینویسم بر جلد دفترم عکس پروانه ایست زیباست اما نه به زیبایی شما

نظاره کردن

بشقابیست درروبرویم دردرون آن گلدانی واندرون آن نیز گلی...به ذات او که سیر میکنم احساس اینکه مرانظاره میکند در خیالم موج می زند به سبزه و سرخی لبهایش که نگاه می کنم به یاد چهره و گونه های تو می افتم گویی که برایم همدمی است که در دوریت جای تو را پر می کند با او سخن می گویم از محبت، از تنهایی ،از هر چه که به میان آید اما افسوس که کار او نظاره کردن و لب به سخن نگشودن است افسوس!!!!!!!!!!!

زمزمه

دلم گرفته پاهایم میخ بر زمین. وچشمانم بی حرکت. تنها رنگی که میتوان دید فقط و فقط سیاهی است در این تاریکی مطلق صیدی به دام آفتاده که هر چه به اطراف خود می نگرد صیاد خود را نمی یابد تابپرسد برای چه و برای که...آری آنکه به دام آفتاده منم و آنکه مرا بازی میدهد تویی حال بیا و رهایم کن تا مانند پرنده ای بر تک درخت زندگی تو بنشینم وآواز با هم زیستن را زمزمه کنیم

دوستی

نمی دانم چگونه تصویری از این تیری که بر قلبم فرو رفته برایت بیان کنم تیری که نه زهرآگین است و نه عنبر همه با دوستان خود رفتند و من هنوز در کنار چشمه ام در انتظار محبت یار .محبتی که به من جان دوباره خواهد داد وآن هم چیزی نیست جزدوستی با تو

یادتو

شبی که خواب در چشمان من بود به یاد تو دلم آرام آسود در آن شبها تو بودی مونس من در آن دریا تو بودی یونس من گلویم تیشه آلود است ای داد تو چون شیرینی و من مثل فرهاد