وجود مبارک
به دنبال مهری چون قلوب جان که بهار می آورد
نشان از هستی و نیستی از گل و خار می آورد
بس در این بادیه بدنبال محبت یار بوده ام نعلینم
پاره شده کف پا و دستهایم پینه زده چشمانم هیچ
رنگی نمی بیند جز سیاهی که بر پلک وجودم نقش
بسته بدنبال مرهمم دوایی که مرا شفا نماید که غم
و تمام وسوسه های پلید که مرا در خود احاطه کرده است
از من بستاند و بر وجودم غلبه کند که گویی دوباره جان می گیرم
و بر خلوص نیکی و بر عرشه تو گلاب می پاشم بیا و به
عهد خود وفا کن و مرا همچون تمصالی تصور کن که میخواهد
وجود مبارک تو را لمس نماید ای کسی که مرا دیوانه خود
کرده ای از بهار سخن بگو ، از شکفتن شکوفه ها،،،،،،خلاصه
بگویم تمام وجودم وابسته به توست و استواری آن
از عشقی است که به وجود مبارک تو که همچون
خورشید می درخشد بسته ام
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 9:24 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا