به دنبال مهری چون قلوب جان که بهار می آورد نشان از هستی و نیستی از گل و خار می آورد بس در این بادیه بدنبال محبت یار بوده ام نعلینم پاره شده کف پا و دستهایم پینه زده چشمانم هیچ رنگی نمی بیند جز سیاهی که بر پلک وجودم نقش بسته بدنبال مرهمم دوایی که مرا شفا نماید که غم و تمام وسوسه های پلید که مرا در خود احاطه کرده است از من بستاند و بر وجودم غلبه کند که گویی دوباره جان می گیرم و بر خلوص نیکی و بر عرشه تو گلاب می پاشم بیا و به عهد خود وفا کن و مرا همچون تمصالی تصور کن که میخواهد وجود مبارک تو را لمس نماید ای کسی که مرا دیوانه خود کرده ای از بهار سخن بگو ، از شکفتن شکوفه ها،،،،،،خلاصه بگویم تمام وجودم وابسته به توست و استواری آن از عشقی است که به وجود مبارک تو که همچون خورشید می درخشد بسته ام