ســـــاقـــــی

ساقی جەوان بیم،دنیا پیرم کرد

دەرد بی کەسی،زەمین گیرم کرد

نه یاری داشتم،نه هەم دلداره

ئەژ لوطف خودا،کی یەت دیرم کرد

فکرم ئازادی،عشقم هەم پەرواز

قەفس کی ئاورد،که ئەسیرم کرد

زەنجیر زالونه،توحفه دەس وپام

خوشی ئەژم گرت،بەعد دلگیرم کرد

گەزمه بونه سەر،سیاه چال نهات

مەحروم ئەژ نونم،کوتک سیرم کرد

ئەژ پشت میله،وە خەشم وغەضب

گەزمه تف دە ری،گاهی فیرم کرد

رەنگ ئەژ رییم چی،تەرس جونم سوزن

یە سەویرە یەت،بەعد هەویرم کرد

روزگار مه، ئیچه چی وە سەر 

دنیا بی وە دال،چەنگ ئی دالە دامەنگیرم کرد...

*زندە یاد*

*ع.مەلک میرزایی*

پیرمـــــردکوچه ی  مــــــــــا

پیرمرد کوچه ی ما گوشه 

دیواری مخروبه

تسبیح به دست نشسته بود

گاهی انگشت به دهان

وگاهی هم که به فکرمیرفت

باعصایش خطهای متوالی برروی زمین میکشد

یقین کردم که ترسیم سالهای گذشته عمرش بود

بیسوادی این دردبزرگ بردوش پیرمردسنگینی میکرد

اما این خطها در دو خانه رسم 

و یکی بیشترودیگرکمتر

جویاشدم 

آه کشید وگفت...

کمترین خط سالهای خوشی

وبیشترین خطها سالهای رنج...

من نیزآهی کشیدم وبا

عصای پیرمردسالهای عمرخودرا

برخاک نقشی زدم...

(علےملڪ میرزآیے)

زمستـــــانی سرد

آنگاه که درکوچه
کفشهای تو می رقصید
چغدبوم من 
باهرحرکت
چشمانش می چرخید
زمان سکوت کرد
فانوس منتظرطلوع خورشید
و ماه همچون شمع
غروب راتجربه کرد
ومن
برکه ای که درآرزوی آغوش گرفتن اقیانوس است
دراتاق ناخدا
سواربرکشتی زمان بودم
درگذرازسنگ فرش کوچه باغ
قایقم به گل نشست
به ناگاه
چادرقصیده باران راکنارزدم
ازپشت پنجره خیالم
به پرده سینماخیره شدم
تا رنگین کمان رویاهایم راتماشاکنم
افسوس  
که باز روزگار
بهاردلم را به زمستانی سردفروخت...
(علےملڪ میرزآیے)

التــــــــــیام

سکوت بس است حرفی بزن و دلم رابشکن

که مدتی ست سلولهای خاکستری با درد غریب است

اینگونه میتوانم جذرومد موج اشک

برساحل گونه هایم جاری کنم

بگذار راحت بگریم

بگذار بغض هایم را دوربریزم

بگذار آسمانم رنگ خون بگیرد

بگذار دنیام توباشی

بگذار و دریاب.....

دریاب لحظه های بی تو بودن

دریاب چشمهای همیشه منتظر

دریاب ملوانی که به خشکی می اندیشد

وآنگاه....

 دستی برزخمی بکش که خودبرمن بخشیدی 

تااین دل شکسته التیام یابد...

@زنده یاد@

علی.م