زمستـــــانی سرد
آنگاه که درکوچه
کفشهای تو می رقصید
چغدبوم من
باهرحرکت
چشمانش می چرخید
زمان سکوت کرد
فانوس منتظرطلوع خورشید
و ماه همچون شمع
غروب راتجربه کرد
ومن
برکه ای که درآرزوی آغوش گرفتن اقیانوس است
دراتاق ناخدا
سواربرکشتی زمان بودم
درگذرازسنگ فرش کوچه باغ
قایقم به گل نشست
به ناگاه
چادرقصیده باران راکنارزدم
ازپشت پنجره خیالم
به پرده سینماخیره شدم
تا رنگین کمان رویاهایم راتماشاکنم
افسوس
که باز روزگار
بهاردلم را به زمستانی سردفروخت...
(علےملڪ میرزآیے)
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۹۴ ساعت 17:19 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا