شبنم گونه هایم

آنگاه ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺪﺭﺍﺩﺭﮐﻮﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺟﺴﺘﻢ

 ﭼﻘﺪﺭﻣﻈﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ

ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺩﺭﭘﺲ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺩﻟﺘﻨﮓ ....

ﮔﻮﯾﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺍﺻﺪﺍﻣﯿﺰﺩ

ﮐﻪ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ ﺷﺒﻨﻢ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﺑﮑﺸﺪ ...

ﺍﻓﺴﻮﺱ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﮐﺸﯿﺪﻭﺷﺒﻨﻢ

ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﻢ ....

ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺷﺪﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﯾﮏ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ..

خسته ام

خسته ام
از تشنگی های تیر و عطش و گلو.
خسته از دار و درخت و مرگ
برگ های پیراهنم
که بر روی دسته ی تبر به غنچه
نشسته اند.
خسته از صدای ناکوک سازم
که کلاغ ها را به وجد آورده است
و مترسک هایی که مزرعه را
به کلاغها سپرده اند
تا بیداری هزارساله‌ی خود را بخوابانند..
خسته ام...

یغمــــــــــا

قافیه ام را
به یغمابردند،
قلمم راشکستند
ودفترم را.....
اینگونه بود که
در لای واژه هایم،
تاریخ تولدم را از یادم بردند.
خسته‌ام
از شهری که مرا نمیشناسد
و مردمانی
که گذشته ام را دزدیده اند.

نپذیرفتم

بگذار تقدیر بیافریند

آنچه که مرا یارای مبارزه با آن نیست

سخت است اندیشیدن به این جمله

که عشق بی نهایت نزدیک شدن ولی هرگز نرسیدن،

دنیا مرا عاشق آفرید ولی هرگز

نرسیدن در ذهنم سرایی نداشته آنگونه

که خشک شدن برگ به شاخه را نپذیرفتم.

می دانم برق نگاهت کیش شطرنجم را خواهد شکست

و خندق وجودم راهی به حیات خواهد یافت

بگذار !

در کنارت آسوده بمانم

آنگونه که آب در جویبار روان است.

کتابت

اندکی جنوب غربی سرم دچار بیخوابی گشته و درد در گیج گاه بر این حقیر مستولی گشته هر چه کِشتی الفاظ را در مسیر باد و امواج قرار میدهم باز بادبانهای گفتارم الکن میباشند گویی تلاطم امواج محتویات سرم را از مدار راس سرطان به نصف النهار جُدی جابجا کرده اند وگرنه آنگونه که شایسته دلربایم بود در وصف تراوش عشق در وجودم کتابت میکردم که چون اسبی سرکش به هر سو سرک میکشد تا شاید دیدگانش بینا گردد.