خسته ام
از تشنگی های تیر و عطش و گلو.
خسته از دار و درخت و مرگ
برگ های پیراهنم
که بر روی دسته ی تبر به غنچه
نشسته اند.
خسته از صدای ناکوک سازم
که کلاغ ها را به وجد آورده است
و مترسک هایی که مزرعه را
به کلاغها سپرده اند
تا بیداری هزارساله‌ی خود را بخوابانند..
خسته ام...