خسته ام
خسته ام
از تشنگی های تیر و عطش و گلو.
خسته از دار و درخت و مرگ
برگ های پیراهنم
که بر روی دسته ی تبر به غنچه
نشسته اند.
خسته از صدای ناکوک سازم
که کلاغ ها را به وجد آورده است
و مترسک هایی که مزرعه را
به کلاغها سپرده اند
تا بیداری هزارسالهی خود را بخوابانند..
خسته ام...
از تشنگی های تیر و عطش و گلو.
خسته از دار و درخت و مرگ
برگ های پیراهنم
که بر روی دسته ی تبر به غنچه
نشسته اند.
خسته از صدای ناکوک سازم
که کلاغ ها را به وجد آورده است
و مترسک هایی که مزرعه را
به کلاغها سپرده اند
تا بیداری هزارسالهی خود را بخوابانند..
خسته ام...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت 13:8 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا