رویت این یار
مرا یاری هست در این دیار .
چنان زیبا و چنان با وقار .
که هر کس بیند رویت این یار .
به لختی شود بر او گرفتار .
صدایش خوش و نوای هر تار .
هر کس که شنید بگفت به اسرار .
که مجنون منم بخوان تو ای سار .
با آواز تو دل گیرد قرار .
همی رقص کن که عشق است بی کار .
ز دنیا دیده ام چنان من آزار .
که با تو بودن آرامش است یار .
رهایم نکن در این ، آشفته بازار .
که باز من باشم و این دل بی یار .
که کز کرده است کنج هر دیوار .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت 18:59 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا