کنار    تیر    برق     کوچه

از بس در شهر بدنبالت گشتم تا شاید با دیدنت دل بیقرارم آرام گیرد پاهایم دیگر توان حرکت ندارد و شبها در کنار تیر برق کوچه که روبرو پنجره اتاق است پرسه میزنم باز هم سعادت زیارت را پیدا نمیکنم چند ماهی کنکور را بهانه کردی به سلامتی که آن هم قبول نشدی و حال آءین نامه رانندگی پیش انداخته ای میترسم امتحان کنکور تکرار شود آه که چقدر ظلم در حق من روا میداری به اندازه زمان یک لیوان آب خوردن هم برای ما وقت نیست آخر دختر تو هنوز الفبای عشق نیاموخته ای و به جای اینکه حرف محبت از دهنت در آید لواشک از من میخواهی تو را چه به دانشگاه و رانندگی !!!!!! حال بیخیال پیشرفت شو و بیا تا کما فی سابق لواشک و شیر برایت بخرم .

سکوت   >   یار   دل   بی  آشیانم

درد من از تنهایی بود و تنهایی هم یار دل بی آشیانم !!! وقتی که بیان کردم که شما را دوست دارم آنروز خواستم که سیری بر احوال رو به زوال من بیندازی و لحظه به لحظه مصاءب و خوشی که در زندگی بر من گذشته از بر کنی تا بیشتر به تلخی و شخصیت زندگی من پی ببری اما گویی که ضریب هوشی شما در نقطه صفر بی تحرک است و هیچگونه عکس العمل با محبت نسبت به اینکه مرا به آینده امیدوار کند از خود نشان ندادی و من همچنان در وادی تنهایی سکوت پیشه کرده ام دریغا که فکر میکردم در عشق احساس است نه هوس و نه تجارت !!!!!!

 لعنت     بر     چشمانم

امروزه هر آن کس که گوشه نشین و ساکت باشد او را دیوانه خوانند افسوس که انسانی پیدا نمیشود تا عزلت نشینی را جویا شود فی الحال هر آنچه یا هر آن کس که باعث جنونم گشته بر آن توصیفی خواهم داشت در ادوار گذشته در حالی که مسیر همیشگی خود را طی میکردم به ناگاه شخص زیبایی در جلو چشمانم به تصویر در آمد و همین باعث شد تا فکرم مدام مشغول گردد که چگونه میتوانم به این که دیده ام و دل او را طالب است برسم روزها گذشت و من از درس ، کار و حتی زندگی بیخیال شده و فقط به هدفم می اندیشیدم فارغ از اینکه همین مسءله باعث نابودی و افسردگی من در زندگی میشود به خواسته و آرزوهایم که نرسیم هیچ !!! بلکه سالهاست از چیزی رنج میبرم که بیشترین اتهام آن متوجه چشمانم است که افسردگی و بی هدفی در زندگی برایم به ارمغان آورده و بر آنها همیشه لعنت میفرستم که هر چه زیباست می بینند تا دل خواهان آن شود !!!!!

رهایی

میخواهم خون گریه کنم اماقطره اشکی مژگانم رامرطوب نمیکند میخواهم فریادبکشم اماآه هم ازسینه ام برنمی خیزد میخواهم بیندیشم امابه چه چیز؟ تنهاوبی حوصله ازهمه کس وهمه چیز شایدهم یکسویش رهایی یعنی..........

صوفیا

جانا ببین این صوفیا ، سوی بیابان میرود یا که خرابات خدا ، مشتی خاک بر سر زند ، بهر دعایش بی نوا ، این صوفی قصه ما ، ذکرش هزار و یک خیال ، جامی به دست است روزگار ،گویا که مست است کردگار ، بر خالقم پروردگار ، اشکم چو طوفان بیقرار ، او مست گشت من بی عیار ، ما میرویم پروردگار ، این جفت پایم بر فرار ، هر وقت نبودی مست می ، بر تو شویم ما آشکار

اگه   تو   من   و   نخوای  

اگه تو شب بشی ؟؟ شب و مهتاب میکنم ؟؟ اگه تو روز بشی ؟؟ روزها رو خواب میکنم ؟؟ اگه تو باد بشی ؟؟ باد و زندون میکنم ؟؟ اگه تو دریا بشی ؟؟ موج و بارون میکنم ؟؟ اگه تو پیشم نیای ؟؟ تو رو حیرون میکنم ؟؟ اگه تو من و نخوای ؟؟ عشق و مجنون میکنم ؟؟

چشم        پوشی     کردن

هر وقت میگفتی که دنیا را بی من نمیخواهی چنان شاد می گشتم که بمانند صفحات کتاب این حرف دلنشین را بارها و بارها در ذهنم ورق میزدم و بوسیله سلولهای خاکستری مورد بررسی قرار میدادم تا شاید به ابهام یا مورد شکیات برخورد کنم ولی با این احوال باز حق با شما بود و چراغ سبزی بر این خاطی آشکار میکردی چقدر زیباست از گناه کسی چشم پوشی کردن و در مسیر طولانی زندگی تو را از امواج مشکلات برهاند و چون کارت شارژ هر روز دل تنهایت را از محبت فول نماید صم و بکم میشوم که از سکوتم به جمله آنکه مرا در زندگی دوپینگ کرد تا به آرزوهایم دست پیدا کنم برسی آری آن شخص تو بودی محبوب من !!!!!!!!