جانا ببین این صوفیا ، سوی بیابان میرود یا که خرابات خدا ، مشتی خاک بر سر زند ، بهر دعایش بی نوا ، این صوفی قصه ما ، ذکرش هزار و یک خیال ، جامی به دست است روزگار ،گویا که مست است کردگار ، بر خالقم پروردگار ، اشکم چو طوفان بیقرار ، او مست گشت من بی عیار ، ما میرویم پروردگار ، این جفت پایم بر فرار ، هر وقت نبودی مست می ، بر تو شویم ما آشکار