صوفیا
جانا ببین این صوفیا ، سوی بیابان میرود یا که خرابات خدا ،
مشتی خاک بر سر زند ، بهر دعایش بی نوا ، این صوفی
قصه ما ، ذکرش هزار و یک خیال ، جامی به دست است روزگار ،گویا که مست است کردگار ، بر خالقم پروردگار ، اشکم چو طوفان بیقرار
، او مست گشت من بی عیار ،
ما میرویم پروردگار ، این جفت پایم بر فرار ،
هر وقت نبودی مست می ، بر تو شویم ما آشکار
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:52 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا