کهنه مریض محبت
چرخ گردون چرخید و سعادتی یافتم که بار دگر
در وصف دل تنهایم به رسم روزگار چند سطر
دلنوشته برایت که هرگز نخواستی حرفهایم را
بشنوی قلمی بگردانم بر جانم صبر فراوان نشسته
و تحمل خواهم کرد بی مهری های همیشگی !!!!!
چه بر تو گذشته که دردم را نمی فهمی نسخه ای
تجویز کن و بگذار شفا یابد این کهنه مریض محبت !!!
آه که چه بد حکیمی در محله ما طبابت میکند دیگران
مراجعه مکرر عشق را برای باور میخواهند و او برای لذت
؟؟؟ افسوس و صد افسوس
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲ ساعت 11:31 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا