پارک
بر حسب یک عادت قدیمی وقتی میخوام موقع ناراحتی عصبانیتم
بی خیال شم به سوپرمارکت سر کوچه میرم و با خریدن تخمه
خودمو مشغول میکنم اما امروز در سوپری نگاه دختری زیبا که
لباس غربی با نوشته های فراوان ؟ حالا نمیدونم شاید هم تبلیغ سازنده لباسها
بود به هر حال دلمو برد خلاصه با چند اشاره تورش کردم ولی
صاحب مغازه شده بود قوز بالا قوز و باج میخواست رضایتش گرفتم با
دختره رفتم پارک در همون خلوتی و سکوت پارک رو یه صندلی نشستیم
و شروع کردم به لب گرفتن و آتیش درونش رو حس کردم بالاخره حال
بده و حال بگیر تا اینکه افتادم به سرفه کردن به خودم که اومدم
دیدم سیگار به فیلتر رسید و دارم با یه سیگار حال میکنم نه ................
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۲ ساعت 14:29 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا