بر حسب یک عادت قدیمی وقتی میخوام موقع ناراحتی عصبانیتم بی خیال شم به سوپرمارکت سر کوچه میرم و با خریدن تخمه خودمو مشغول میکنم اما امروز در سوپری نگاه دختری زیبا که لباس غربی با نوشته های فراوان ؟ حالا نمیدونم شاید هم تبلیغ سازنده لباسها بود به هر حال دلمو برد خلاصه با چند اشاره تورش کردم ولی صاحب مغازه شده بود قوز بالا قوز و باج میخواست رضایتش گرفتم با دختره رفتم پارک در همون خلوتی و سکوت پارک رو یه صندلی نشستیم و شروع کردم به لب گرفتن و آتیش درونش رو حس کردم بالاخره حال بده و حال بگیر تا اینکه افتادم به سرفه کردن به خودم که اومدم دیدم سیگار به فیلتر رسید و دارم با یه سیگار حال میکنم نه ................