سکوت > یار دل بی آشیانم
درد من از تنهایی بود و تنهایی هم یار دل بی آشیانم
!!! وقتی که بیان کردم که شما را دوست دارم آنروز خواستم
که سیری بر احوال رو به زوال من بیندازی و لحظه به لحظه
مصاءب و خوشی که در زندگی بر من گذشته از بر کنی
تا بیشتر به تلخی و شخصیت زندگی من پی ببری اما گویی
که ضریب هوشی شما در نقطه صفر بی تحرک است و هیچگونه
عکس العمل با محبت نسبت به اینکه مرا به آینده امیدوار کند
از خود نشان ندادی و من همچنان در وادی تنهایی سکوت پیشه
کرده ام دریغا که فکر میکردم در عشق احساس است نه هوس
و نه تجارت !!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:54 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا