کنار تیر برق کوچه
از بس در شهر بدنبالت گشتم تا شاید
با دیدنت
دل بیقرارم آرام گیرد
پاهایم دیگر توان حرکت ندارد
و شبها در کنار تیر برق کوچه که
روبرو پنجره اتاق است پرسه میزنم
باز هم سعادت زیارت را پیدا نمیکنم
چند ماهی کنکور را بهانه کردی
به سلامتی که آن هم قبول نشدی
و حال آءین نامه رانندگی پیش انداخته ای
میترسم امتحان کنکور تکرار شود
آه که چقدر ظلم در حق من روا میداری
به اندازه زمان یک لیوان آب خوردن هم
برای ما وقت نیست آخر دختر تو هنوز
الفبای عشق نیاموخته ای و به جای اینکه
حرف محبت از دهنت در آید لواشک از
من میخواهی تو را چه به دانشگاه و رانندگی
!!!!!! حال بیخیال پیشرفت شو و بیا تا
کما فی سابق لواشک و شیر برایت بخرم .
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۲ ساعت 18:25 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا