پیرمرد کوچه ی ما گوشه 

دیواری مخروبه

تسبیح به دست نشسته بود

گاهی انگشت به دهان

وگاهی هم که به فکرمیرفت

باعصایش خطهای متوالی برروی زمین میکشد

یقین کردم که ترسیم سالهای گذشته عمرش بود

بیسوادی این دردبزرگ بردوش پیرمردسنگینی میکرد

اما این خطها در دو خانه رسم 

و یکی بیشترودیگرکمتر

جویاشدم 

آه کشید وگفت...

کمترین خط سالهای خوشی

وبیشترین خطها سالهای رنج...

من نیزآهی کشیدم وبا

عصای پیرمردسالهای عمرخودرا

برخاک نقشی زدم...

(علےملڪ میرزآیے)