درشب داشت قدم میزدهمه اورامزاحم می نامند وقتی اورایافتم که اینگونه بی خیال قدم میزنددست روزگاررابه خاطرآوردم که برسرم فرودآمده دمپایی رابرداشتم وبرسرش کوبیدم گویی نگاهی به اطراف انداخت وگفت آخ مادر.......!!!!! بعدازآن ناله بود که سوسک جان به جان آفرین تقدیم کرد