سوسک بدبخت1
درشب داشت قدم میزدهمه اورامزاحم می نامند
وقتی اورایافتم که اینگونه بی خیال قدم میزنددست
روزگاررابه خاطرآوردم که برسرم فرودآمده دمپایی
رابرداشتم وبرسرش کوبیدم گویی نگاهی به اطراف انداخت وگفت آخ مادر.......!!!!!
بعدازآن ناله بود که سوسک جان به جان آفرین تقدیم کرد
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:23 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا