رخصت
مرا دریاب که بی تو زیستن بسی مشکل و این یافتن نوری در چشمان من به رقص در می آورد که از انعکاس آن بر روی غشق نکته ای بنام مشتاق دیدارتان نمایان می گردد می دانم که عشق یعنی دل به کسی دادن ، غماری ، محبت ..اما این عشقی که نصیب من شده است چیزی نیست جز شمعی در حال سوختن ،، در آتشی که تو برایم روشن کرده ای پر رهایی میزنم که شاید رخصت زنده ماندن باشد آری درست فهمیدی اینکه هرگز نمی توانم تو را از ذهنم دور کنم حال عقربه های ساعت را نگاه میکنم که شاید سفر زود گذری را آغاز کنند تا خورشید عشق از میان گیسوان پرمحبتت بدرخشد پس طلوع تو را دوست دارم چون خوشبختی را در نگاهت یافتم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:12 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا