قاصدک ز خوبی تو مرا خبر کرد و بار دگر خنده بر لبانم جاری شد از شوق نمی دانستم چه کنم اشکهایم می ریخت گویی دوباره به دنیا آمده بودم اشکهایم به مانند قطره های باران شکوفه ها را آب میداد بوی عنبر مرا در خود محو کرده بود مرغان قاف بر بالای کوه بودند بلبلان ترانه می خواندند چشمانم چرخ می خورد به هر جا که تامل می کردم پیک شادی تو را می دیدم به کنار چشمه حیات رفتم در حالی که می خواستم دست و صورتم را آبی بزنم آن چهره پر از مهر تو را بر روی امواج زیارت نمودم می خواستم با تو حرف بزنم که ناگهان باد امواج را به هم زد در این زمان بود که مهاجرت پرستوها را دیدم در درونم احساس کردم که به زودی تو را خواهم دید