بشقابیست درروبرویم دردرون آن گلدانی واندرون آن نیز گلی...به ذات او که سیر میکنم احساس اینکه مرانظاره میکند در خیالم موج می زند به سبزه و سرخی لبهایش که نگاه می کنم به یاد چهره و گونه های تو می افتم گویی که برایم همدمی است که در دوریت جای تو را پر می کند با او سخن می گویم از محبت، از تنهایی ،از هر چه که به میان آید اما افسوس که کار او نظاره کردن و لب به سخن نگشودن است افسوس!!!!!!!!!!!