نظاره کردن
بشقابیست درروبرویم دردرون آن گلدانی واندرون آن نیز گلی...به ذات او که سیر میکنم احساس اینکه مرانظاره میکند در خیالم موج می زند به سبزه و سرخی لبهایش که نگاه می کنم به یاد چهره و گونه های تو می افتم گویی که برایم همدمی است که در دوریت جای تو را پر می کند با او سخن می گویم از محبت، از تنهایی ،از هر چه که به میان آید اما افسوس که کار او نظاره کردن و لب به سخن نگشودن است افسوس!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 12:50 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا