ازل
با طرفه العین مرا بسوی خود کشاندی مگر در نرگسهای تو چه
چیزی نهفته بود که جنون نصیب من شد آری در آنها چیزی جز کحل
نبود که مانند قاب چشمان تو را زیبا جلوه میداد عشق تو گام به
گام مرا به ساحل زندگی نزدیک میکرد غروب آفتاب ، کوهها ، وطبیعت
بهشتی دیگر بود که در رویا هم نمی توان آن را به تصویر کشید
عشق همان ازل است که نه آغازی دارد و نه پایانی
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 9:2 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا