کویرعشق
ای قلعه پایدار ، ای یادگار معمار عشق و ای کرسی زرین...ای کسی که عشق تو مانند بوته ای در دل صحرای سوزان نقش بسته صحرایی که نه مفتوح است و نه مغلق....
آری تو بذر عشق و امید می کاری و من بیهودگی،،،،ثمره تلاش تو زندگی است و من حیف و میل،،،
میخواهم مرا نابینا وخود را عصای دستم جلوه دهی تا دریابی که سوخته ام نه در آتش و نه غم،،،
بلکه از عشق ح،،،حال خواستارم که برایم هادی باشی تا از گرداب عشق که ضعف را در وجودم ارزانی بخشیده برهانی..
بیا ولبخندت در این گرمای تابستان بر من بگشا با من حرف بزن و با نگاهت دیوانگی مرا بنگر عشق را برایم وصف کن که چیست مرا غرق خود کرده است در پایان بدان که زندگی من در این کویر عشق از سایه تو الهام میگیرد
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 12:40 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا