ندایی از زبان آشنا اما از دیار غربت بپذیر شعله های خورشید و نغمه های امید به مانند مرغان چمن بر بالین من بیایید و شعری به نرمی حریر برایم به ارمغان بیاورید مرا در خود گیرید تا شاید شکوفه های بهاری دوباره رویش خود را آغاز کنند و ریحان نگاهت را بر عاشقان ارزانی کن که زین کار بر هر دلشده ای بهار پدیدار می گردد