هر وقت ساعت اتاقم را می نگرم با دیدن گلهای درون آن تو را بخاطر می آورم کسی که نه شبها برایش خواب بر چشمانم نمی نشیند و نه روزها از فکرم بیرون می رود افسوس که توان نوشتن نیست وگرنه آن گونه توصیف میکردم که مرا همچو عشق بر صفحه های پیشانیت حکاکی میکردی چاووش ثانیه های قلبم با محبتی که تو در حقم داری محض مرهم بر یگانه قلب آتشینم می گذارد و این قلب همچون شعاعهای خورشید کمر همت خم می کند و بدنبال روزنه ای می گردد