زخمهای بناسور
کاش پالهنگ هادی من در دستان تو بود اما افسوس که عشق خشمگین این اجازه به من نمی دهد نای مرا در دهان خود میگیرد وحیاتم را به بسدین تبدیل میکند چکاوک و کلنک و هزار به مهاجرت میروند و من همچنان در زندان عشق مغرورم می مانم ناگهان صدای تذرو در زندان به رویم باز میکند به حرف می آید و میگوید زنهار که در فصل آزار هستی به دستهایم نگاه کردم اما اثری از زخمهای بناسور نبود یعنی آغازی دوباره
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 19:41 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا