کودک گرسنه شهر من در حالی که گریه بر لبانش جاری بود سرای محقر پدری به عزم بازار ترک گفت !!بزرگ و کوچک ،، خورد و کلان همه در حال خرید بودند ناگهان بقالی را دید و دلش هوس نقل و نبات کرد حوض بی ماهی شلوارش را جستجو کرد هر چند که میدانست در آن سکه ای نیست امیدش ناامید گشت و تصمیم گرفت هر وقت از کنار بقالی میگذرد عینکهایش را برداشته تا دیگر شاهد بقالی نباشد