کودک گرسنه
کودک گرسنه شهر من در حالی که گریه بر لبانش جاری بود سرای محقر پدری به عزم بازار ترک گفت !!بزرگ و کوچک ،، خورد و کلان همه در حال خرید بودند ناگهان بقالی را دید و دلش هوس نقل و نبات کرد حوض بی ماهی شلوارش را جستجو کرد هر چند که میدانست در آن سکه ای نیست امیدش ناامید گشت و تصمیم گرفت هر وقت از کنار بقالی میگذرد عینکهایش را برداشته تا دیگر شاهد بقالی نباشد
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:33 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا