نا ز من
تو بودی که سکوتم را بر هم زدی ؟ می دانی که من بودم و دنیای خودم .....آن هم چه احساس خوشی بود گرفتی از برم چرا ؟ چه یافتم شد از تو و عشقت .... جز غم و بی تابی
چرا ؟ ناز من مهرت چه شد آنکه با نگاهت مرا صید کرد شکارت هم تفریح بود چه
ب
ی انصافی بیا جان ببخش به جسم بی جانم و در برم بهار باش نه پاییز
ی انصافی بیا جان ببخش به جسم بی جانم و در برم بهار باش نه پاییز
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 12:43 توسط علی ملک میرزایی
|
تنها آرامش خاطری که دارم نوشتن است پس خدا را شاکرم که چراغ خاموش اندیشه من با قلمی کلید میزند و در بیان احساسم هرگز مرا