تنها و بی کس بر بلند ترین قله هستی نشسته بودم با نگاهی معصومانه و دلی افسرده.....در حالی که اندیشه ای در سر داشتم اطراف خود را نظاره میکردم ناگهان آن سپیددار بلند که بر تنها کتیبه سنگی وجودم نقش بسته را بخاطر آوردم که بوی مهر میدهد و به رنگ ماه در می آید آن سپیددار بلند تویی و آنکه در مقابلش به سجده میرود منم.......پس به بالینم بیا تا نسیم بهاری شروع به وزیدن کند