خودای بونه سه ر

خودای هیچ مه خور

خودای هیچ مه که ر

خودای خلق و در

یکی ژار که ری ،یکی دربه در

یکی پارو که ره ،پیل و بار خه ر

یکی دز که ری ، مال مردم خور

یکی مسجدی ، دایم ریا که ر

یکی کشاورز، دایم زمین به ر

یکی ستمکار، دایم زولمه گر

یکی تمعکار، دایم حسرت خور

یکی کاولی ، دایم خوشی که ر

یکی هم غمگین ، دایم غوسه خور

یکی لات وپات ،مردم اذیت که ره

یکی هم دَویت ، مزد ژنای خور

یانه بگزریم ،خودای بونه سه ر

تکلیف مه چوو ،بی مه دربه در

و گه رد خلقت ، دایم درد سه ر

ئاسایش نی رم ، نه دَ نووه شه هر

نه خارج اژ شه هر، دَ کوه و که مر

بیا دستور به ، تا بووم پرپر

حی چی قاسدک ، دایم دَ سه فه ر

 



تاريخ : جمعه 11 مهر1393 | 11:32 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

 

ساقی گیانه کم،من مهمانه که ی

درمان دردِ ،بی دَرمانه که ی

سرم ئاگر گِرت،گیانم ژانه که ی

ساقی های له کو ،که درمانم که ی

هناست مه کم ،ساقی ای خدا

پیاله مي به م ، که درمانه که ی

شیرین وفرهاد،سرگردانه که ی

تووای که من هم ،پریشانه که ی

پریشان کوه و بیابانه که ی

وجای شادی ، تو خه م باره که ی

وجای روزی ،توسنگساره که ی

آویاری زَل ، کشت وکاره که ی

فصل وهارم، زمستانه که ی

برگ سُوزَه کم،تو خزانه که ی

له نووه کیچه،خاک ژیرپای مردمانه که ی

گشت خلایق، تومهمانه که ی

درجه حاجی و بان شانه که ی

یه مشت دَ کُوچک ، تو نثاره که ی

دَ لای شیطان ، شرمساره که ی

کُوچک ني دَ جیو ، کاروانه چو

دَ سطل آشغال ، گلریزان که ی

ساقی گیانه کم ، من مهمانه که ی

درمان دردِ ،بی دَرمانه که ی



تاريخ : جمعه 11 مهر1393 | 11:0 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

 

خواندم آن نقل قول که گفته بودی ازتو حرکت ازمن برکت...

عمریست که درحرکتم بدنبال برکت...

زانوهایم دچارساییدگی شد پس کجا آن برکت که مرا دیگر یارای حرکت نیست

بازگفتندآنکه دندان دهد نان هم دهد نانی که نخوردیم هیچ ...

دندان راهم به دندانپزشک سپردیم بازگفتی دنیامزرعه آخرت است خداخیرت دهد خدا....

مراکه دراین دنیا نه زمینی هست ونه بذری درآخرت چگونه عذاب یاپاداش خواهی داد هرروزدرسحرگاه ازتوطلب رزق حلال میکنم وحلال که هیچ....

حرام راهم ازمن دریغ میداری آخرپس مرا بهر چه خلق کردی من که ازاین کارتودرحیرتم...

تورانمیدانم



تاريخ : یکشنبه 11 خرداد1393 | 12:49 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

من خراب وتوخراب،جملگی ما درعذاب

فکرکن بهررهایی ،زین سوال بی جواب

 

جرم من بیکاری وجرم توهوشیاری است

 

ایهاساقی بگو،این زمان تعبیرخواب

 

زین خدا داده بپرس،گنج قارون شدنصیب

 

وزمن بیچاره بگذره،ڪهنه چوب روی آب

 

اوکه دنیابردبه جهل،سیم وزربخشیدی

 

من که دائم ذکرگفتم،کوجزای این ثواب

 

من بترسم زآن زمان ،او رود زین قافله

 

اوبهشت گرددنصیب،من جهنم درعذاب

 

من بدنبال جوابم،کو جواب این سوال

 

ای خدابیداری یاتوهم رفتی به خواب



تاريخ : چهارشنبه 7 خرداد1393 | 13:0 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

نگاهی غریبه سلولهای خاکستری ذهنم راتحریک کردوبه دست وقلم فرمان دادتاکلکسیونی اززیباترین حرفهادرمدح اوبسرایم. چشمانم تماشاگرشدندوسکوت حکم فرما. زلزله ای باهشت ریشترکه تمام وجودم به ویرانه ای تبدیل کرد. چه گذشت برمن...... که چنین سرگردانم... آه که آمدی ولی چه زودرفتی بی آنکه جواب سلام علیک باشدبرق نگاهت نگاتیوچشمانم راسوخت وصدایم چون گوشی چینی دائم درسایلنت است حتی اگردرحالت معمولی قرارگیردبه اختصارمیگویم که چقدروسوسه انگیزی ای طبل توخالـــــی.



تاريخ : سه شنبه 6 خرداد1393 | 9:1 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

سکوت پایان نیست آغازاست شمعی است درحال سوختن ،که هزاران قصیده دردناک دردل دارد. مردی است تنگدست که شب دیروقت به خانه برمیگرددتاکودک گرسنه اش دربیداری نبیند شرمنده شود. ابری است که هرگزنبارید. شبنمی است که دربامدادان به گل طراوت بخشید. پدری است که ازفقر هرگز دخترش رابه خانه بخت نفرستاد. گریه کودکی یتیم است که هرگزدست نوازش پدراحساس نکرد. سکوت چیست ای خدا؟ تونیزسکوت کردی پس جواب بغضی که برصدای اشکها نشسته کدامین فریادپاسخ خواهدداد من نیزسکوت خواهم کردومنتظرم تاخواست تو چه باشد.



تاريخ : جمعه 2 خرداد1393 | 10:24 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

برای یادآوری احوال گذشته بردفترخاطراتم ورقی زدم وآنچه برمن گذشته بودگاه شیرین بود وگاه تلخ... اتفاقات خوب لبخندی برلبانم جاری میکردکه چگونه آن دوران با هرروشی تأیید دست روزگار رابه نحو خودبه پایان میرساندم

ودراین بین هم به مسئله ای برخوردکردم که الان مضحک وآن دوران بیشتروقتم رابرای آن گذاشته بودم و آن دل لامصبم بود که همه خلایق رامدح کرده وهیچ وقت به موردبخصوصی نپرداخته الان درحیرتم که چگونه آن همه قاصدک دراین قلب کوچکم سکنی دادم وکارونسرای ازآن ساخته بودم...

ولی بااین احوال بازتجدیدخاطره هم شیرین است وهم تلخ وهم نیاز..



تاريخ : دوشنبه 29 اردیبهشت1393 | 19:15 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

شاید در دلم فصل پاییز باشد اما  حرفهای پر از محبتی که به شما گفتم هرگز بر سنگ فرش  کوچه ها  نخواهم  ریخت  و منتظر خواهم  ماند  تا  بهار  رختی  نو  بر تن  کند  آنگاه  باز  شعری بر  زبانم  جاری  میکنم  که  از  جویبار  خیالت  بگذرد  و  احساست را به  آغوشم  باز  گرداند  تا  آنگونه  که  خواست  من  است  نقشی زیبا  بر  بوم  زندگیم  باشد  و  گرنه  تو  را  به  امواج  زمستان می سپارم  که  هرگز  بودنت  را  در  دریای   خیالم   موج   نزند



تاريخ : شنبه 13 اردیبهشت1393 | 20:23 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

دوستان گفتندکه به نوشتن ادامه بده ولی نمیدانستندکه سرچشمه آن حرفهای که برزبانم تراوش پیدامیکرددیگرطراوت سابق رانداردتاالفاظ زیبای عاشقانه رادرکنارهم بچیندازگذشته براین عادت که عشقی خیالی مدح کنم بودم هرچندخوانندگان می پنداشتندکه شکست عشقی متحمل شده ام وبادل پهناورم که چون اقیانوس است همدردی میکردندسپاس میگویم لطف مکرردوستان درحق این حقیرکه مدام آرامش رابرایم بدنبال داشت شایدهم درگذشته دوراتفاقاتی درمسیرزندگیم افتاده باشدولی هرآنچه که دراین وبلاگ به رشته تحریردرآورده ام هیچگونه تداخلی بازندگی من چه درگذشته وچه حال ندارد. وسلام



تاريخ : جمعه 8 فروردین1393 | 19:20 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

چین وچروک برصورتم افتاده تورفتگی گونه هایم رادرخودگرفته دسته ای ازارواح شیطانی دراطرافم می رقصندتاچشمهاودلم راوسوسه کنند...ای خدای بزرگ پناه بی پناهان تویی پس به ندای این بنده ات پاسخ ده وازمکراین شیطان زیباروی که همان عشق است رهایم کن



تاريخ : یکشنبه 20 بهمن1392 | 13:14 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

ای عشق نو رسیده ام

 

 چون گل رنگ پریده ام

 

 بس که تو را ندیده ام

 

 من مرگ را چشیده ام

 

 با نیش تو روی زمین

 

آرام من خوابیده ام

 

گویا مثال تو قشنگ

 

 در این جهان ندیده ام .



تاريخ : سه شنبه 3 دی1392 | 12:1 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

مرا یاری هست در این دیار

 

 چنان زیبا و چنان با وقار

 

که هر کس بیند رویت این یار

 

 به لختی شود بر او گرفتار

 

صدایش خوش و نوای هر تار

 

 هر کس که شنید بگفت به اسرار

 

 که مجنون منم بخوان تو ای سار

 

 با آواز تو دل گیرد قرار .

 

همی رقص کن که عشق است بی کار

 

ز دنیا دیده ام چنان من آزار .

 

که با تو بودن آرامش است یار

 

 رهایم نکن در این ، آشفته بازار .

 

که باز من باشم و این دل بی یار

 

 که کز کرده است کنج هر دیوار .



تاريخ : دوشنبه 18 آذر1392 | 18:59 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

روزگار گذشته که مطالعه میکردم بر حسب اتفاق به جمله ای بر خورد کردم که قابل هضم نبود در آن جمله چنین توصیفی شده بود به درختی که خشک است میشود دوباره زندگی بخشید سالها گذشت و امروز که حادثه ای خوش در زندگیم رخ داد آن را به خاطر آوردم وخود را مانند آن درخت خشک یافتم که دیگر هیچ شاخه و برگی ندارد و هیچ کس هم زیر سایه اش نمی نشیند همه چیز از دست رفته میدیدم که ناگهان هستی با تمام وجود عاطفه را به من بخشید و رغبتم به زندگی دو چندان گشت از خالق هستی میخواهم که هر چه خواهان است بر او روا دارد چون او بود که به این جسم بی جان دوباره جان بخشید



تاريخ : سه شنبه 12 آذر1392 | 12:2 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

ای یار ، من ای نازنین

 

 مستیم ما روی زمین

 

جانا پریشان گشته ام

 

 بی دین و ایمان گشته ام

 

 بر من نظر کن ساربان

 

 دادم رود تا آسمان

 

 کی میرسد این کاروان

 

 بر محفلی ، چون عاشقان

 

 مست و هراسان میشویم

 

 بی دین و ایمان میشویم

 

 با عاشقان ما در خفا

 

 چون میرویم سوی جفا

 

 مکری کنیم ما بر گناه

 

 ای ساربان ، ای بی پناه ؟؟



تاريخ : شنبه 2 آذر1392 | 21:30 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

مرا بی زن دگر لطف و صفا نیست

 

 که هرجا زن است آنجا خدا نیست

 

چو شیطان است زن بهر جانم

 

که دورم میکند از آشیانم

 

 خدایم شاهد است در کوی و برزن

 

که ضعف من بود چهره هر زن

 

 چه ظلمی فتادست دنیا بر این تن

 

 رهایم کن خدا از مکر این زن

 

 که تا من باشم و دنیای بی او

 

 مثال آن گل همیشه خوش رو



تاريخ : دوشنبه 27 آبان1392 | 11:35 | نویسنده : علی ملک میرزایی |
از بس در شهر بدنبالت گشتم تا شاید با دیدنت دل بیقرارم آرام گیرد پاهایم دیگر توان حرکت ندارد و شبها در کنار تیر برق کوچه که روبرو پنجره اتاق است پرسه میزنم باز هم سعادت زیارت را پیدا نمیکنم چند ماهی کنکور را بهانه کردی به سلامتی که آن هم قبول نشدی و حال آءین نامه رانندگی پیش انداخته ای میترسم امتحان کنکور تکرار شود آه که چقدر ظلم در حق من روا میداری به اندازه زمان یک لیوان آب خوردن هم برای ما وقت نیست آخر دختر تو هنوز الفبای عشق نیاموخته ای و به جای اینکه حرف محبت از دهنت در آید لواشک از من میخواهی تو را چه به دانشگاه و رانندگی !!!!!! حال بیخیال پیشرفت شو و بیا تا کما فی سابق لواشک و شیر برایت بخرم .



تاريخ : شنبه 11 آبان1392 | 18:25 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

 

درد من از تنهایی بود و تنهایی هم یار دل بی آشیانم !!! وقتی که بیان کردم که شما را دوست دارم آنروز خواستم که سیری بر احوال رو به زوال من بیندازی و لحظه به لحظه مصاءب و خوشی که در زندگی بر من گذشته از بر کنی تا بیشتر به تلخی و شخصیت زندگی من پی ببری اما گویی که ضریب هوشی شما در نقطه صفر بی تحرک است و هیچگونه عکس العمل با محبت نسبت به اینکه مرا به آینده امیدوار کند از خود نشان ندادی و من همچنان در وادی تنهایی سکوت پیشه کرده ام دریغا که فکر میکردم در عشق احساس است نه هوس و نه تجارت !!!!!!



تاريخ : سه شنبه 7 آبان1392 | 17:54 | نویسنده : علی ملک میرزایی |
امروزه هر آن کس که گوشه نشین و ساکت باشد او را دیوانه خوانند افسوس که انسانی پیدا نمیشود تا عزلت نشینی را جویا شود فی الحال هر آنچه یا هر آن کس که باعث جنونم گشته بر آن توصیفی خواهم داشت در ادوار گذشته در حالی که مسیر همیشگی خود را طی میکردم به ناگاه شخص زیبایی در جلو چشمانم به تصویر در آمد و همین باعث شد تا فکرم مدام مشغول گردد که چگونه میتوانم به این که دیده ام و دل او را طالب است برسم روزها گذشت و من از درس ، کار و حتی زندگی بیخیال شده و فقط به هدفم می اندیشیدم فارغ از اینکه همین مسءله باعث نابودی و افسردگی من در زندگی میشود به خواسته و آرزوهایم که نرسیم هیچ !!! بلکه سالهاست از چیزی رنج میبرم که بیشترین اتهام آن متوجه چشمانم است که افسردگی و بی هدفی در زندگی برایم به ارمغان آورده و بر آنها همیشه لعنت میفرستم که هر چه زیباست می بینند تا دل خواهان آن شود !!!!!



تاريخ : جمعه 3 آبان1392 | 0:4 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

 

روزگار جوانی ما با گفتن لغت دوست دارم بسیار شیرین بود و شور من با شنیدن ندای مثبت طرفم دو چندان میشد و حال به دنیای امروز که اندیشه میکنم یافتم میشود که چقدر امروز با دوره ما متفاوت است و در حق عشق ظلم روا داشته اند آن زمان باید بسیار راه کسی سد میکردیم تا ورود او به دل ویران خود بشنویم اما اکنون با دادن یک شماره ایرانسل ره یکساله ما به ثانیه ای طی میشود و هدف فقط استفاده از معشوقه و عشق کشک ؟؟؟؟ پاکی و نجابت دوره ما کجا و بی حرمتی و بی وفایی نسل امروز کجا ؟؟ خدایا امروز دل را به شارژ اعتباری میفروشند و روزگار ما به قیمت دادن جانی بود پس می آموزم که دیگر عاشق نشوم و با خاطرات گذشته ام زندگی کنم تا شیرینی عشق آن دوران هرگز از کامم نرود !!!!!



تاريخ : سه شنبه 30 مهر1392 | 12:49 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

زمان میگذرد و من همچنان در انتظارم ؟؟؟؟ و به تنها چیزی که فکر میکنم دیدار است این روزها پیک هم در کوچه ما رفت و آمد ندارد تا جویای احوال نازنین باشیم جدی باش و اعتراف کن که ما را فراموش کرده ای یا اینکه شاهزاده ای به تورت افتاده که هرگز از این گوشه نشین دیوارها یادی نمی کنی هستی ام را به تو بخشیدم تا سرمست شوی حال که به آرزوهایت رسیدی حقیرم می پنداری سخت در اشتباهی !!!!! همیشه سر بلندم و فردا که محبت همیانت به پایان برسد دیگر تحویلت نخواهم گرفت



تاريخ : شنبه 2 شهریور1392 | 12:59 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

آنگاه که سایه اهورامزدا بر سر خود یافتم ملکه زیبایی نقشی بر پلکهای خود زد و مرا در گرداب عشق محو کرد و باعث شد تا معبودی تازه بیابم که ستایش و سپاس از کمالش نه وضو ، نه ضومعه و نه کلیسایی نمیخواهد بلکه نیت برای عبادتش لغت دوست دارم است و نمازش شاخه ای گل وچند قطره اشک تا باورت داشته باشد آن خدا کو و این یکی کو ؟؟ یکی می بخشد و یکی میگیرد



تاريخ : جمعه 18 مرداد1392 | 10:28 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

زمان میگذرد و من همچنان در انتظارم ؟؟؟؟ و به تنها چیزی که فکر میکنم دیدار است این روزها پیک هم در کوچه ما رفت و آمد ندارد تا جویای احوال نازنین باشیم جدی باش و اعتراف کن که ما را فراموش کرده ای یا اینکه شاهزاده ای به تورت افتاده که هرگز از این گوشه نشین دیوارها یادی نمی کنی هستی ام را به تو بخشیدم تا سرمست شوی حال که به آرزوهایت رسیدی حقیرم می پنداری سخت در اشتباهی !!!!! همیشه سر بلندم و فردا که محبت همیانت به پایان برسد دیگر تحویلت نخواهم گرفت



تاريخ : سه شنبه 25 تیر1392 | 11:31 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

سوگند به آنکه تو را به مادرم بخشید !!!! سوگند به آنکه تو را دختر آفرید و سوگند به آنکه گریه کردن را به تو آموخت !!! هر چند آرامش را از مادر گرفتی که شب تا صبح بیدار بماند و از تقدیر گله نداشته باشد باز تو را دوست دارم بخاطر حرفهای شیرین و گریه های کودکانه ات



تاريخ : یکشنبه 23 تیر1392 | 12:47 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

ای ستاره امید بی تو قلبم یکدم آرام ندارد شبها چنان به فکر تو هستم که خواب بر چشمانم نمی نشیند آری تویی انکه دل مرا با خود برده ای و مرا مجنون واقعی که سر به بیابان فرو برده ام کرده ای با دلم چه کردی که همه زندگی ام تو شدی هر چند نمی توانم تو را از ذهنم بیرون کنم برایم بگو که چگونه دل مرا ربودی تا همیشه به یاد تو باشم و برای دوریت زانوی غم بغل کنم هر جا اسم تو را می شنوم در دلم غوغایی برپا می شود گویی تمام فرشته ها در اطراف تو می رقصند و تو این دلشکسته را صدا می کنی آه که دست و پایم توان حرکت ندارد تا برای همیشه در کنار تو باشم.



تاريخ : جمعه 31 خرداد1392 | 11:29 | نویسنده : علی ملک میرزایی |
باز من و بی وفایی ، و نگاهی سنگین که تو را میخواهد باز کن باب دل سنگت ! بلیطی به قیمت جانم خریده ام بهر همسفر بودن با تو ! نیشخند نزن لاف نمیزنم حرف دل صاحب مرده ام است الهی کور شود چشمی که باعث شد تو را ببینم کرشمه نکن قطار عشق به راه است واگن مجلل و درجه یک قلبم برایت اجاره کرده ام سوار شو وبلیطم را باطل نکن



تاريخ : پنجشنبه 30 خرداد1392 | 12:52 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

 

تنها   و  بی  کس بر بلند ترین قله هستی نشسته بودم با نگاهی معصومانه و دلی افسرده.....در حالی که اندیشه ای در سر داشتم اطراف خود را نظاره میکردم ناگهان آن سپیددار بلند که بر تنها کتیبه سنگی وجودم نقش بسته را بخاطر آوردم که بوی مهر میدهد و به رنگ ماه در می آید آن سپیددار بلند تویی و آنکه در مقابلش به سجده میرود منم.......پس به بالینم بیا تا نسیم بهاری شروع به وزیدن کند



تاريخ : پنجشنبه 30 خرداد1392 | 0:56 | نویسنده : علی ملک میرزایی |
گویند که دنیا رنگهای گوناگون دارد اما آن دنیایی که من جستجو میکنم عشق خود را در آن گم کرده است با هیچ نرگسی نمیتوان آن را یافت و با هیچ صبری نمیتوان در آن دنیای کبود عشق را جستجو کرد عزیزم تا کی به مانند زوزه گرگ ساز بنوازم گوسفندان با صدای گرگ خاموش میشوند اما...........ترسی که تو از من در دل داری چیست که باعث شده مرا به چشم رهگذری ببینی و حال بنده را به مثل درویشی فرض کن که عشق را جستجو میکند و در یک کلام میگوید که هیچ توقعی از شما ندارد جز محبت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



تاريخ : سه شنبه 28 خرداد1392 | 22:34 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

ای کسی که رسم آشنایی را از خاطر برده ای و چند وقتی است که مرا با آن ظاهر ساده و متین خویش دیوانه کرده ای دریغ از بی هم زبانی روزهاست که آغوشم از آرزوی دوستی با تو خالیست اما افسوس دل به کسی بسته ام که هرگز به خودم اجازه نمیدادم به او چیزی بگویم نمی دانم شاید هم شرم ! حال دیگر مجال بر بنده تنگ شده است و میخواهم در این واپسین لحظات به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشانم این را بخاطر داشته باش که اگر به نامه پر از اندوهم جواب ندهی باز هم تو را دوست دارم و در سکوت دشت قلبم جایی برای شکوفه ای چون تو همیشه خواهد بود



تاريخ : دوشنبه 27 خرداد1392 | 22:54 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

امروزهرآنچه که نبایدبرزبان آوردگفتم نمیدانم شایدهم وسوسه! احساس کردم که خودرادرمیان حوریان بهشتی می بینم واین مقدمه ای گشت تاازلذت نگاه وآهنگ صدای دختران به حرکت آخرخودیعنی کیش ومات اندیشه کنم



تاريخ : جمعه 24 خرداد1392 | 13:3 | نویسنده : علی ملک میرزایی |

چطورمیشه شب رابه صبح رساند وقتی همه جاتاریک است جرعه ای آب نوشید وقتی همه جااقیانوس است وچندکلامی حرف زد وقتی موبایل آنتن نمیده چطور؟



تاريخ : جمعه 24 خرداد1392 | 12:27 | نویسنده : علی ملک میرزایی |